حكيم ابوالقاسم فردوسى
801
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نوشتيم نامه سوى مهتران * بپهلو نژادان جنگاوران كه فرمان داراست فرمان تو * نپيچد كسى سر ز پيمان تو فرستاده را جامه و بدره داد * ز گنجش ز هر گونهيى بهره داد چو رومى بنزد سكندر رسيد * همه ياد كرد آنچ ديد و شنيد و زان تخت و آيين و آن بارگاه * تو گفتى كه زندهست برگاه شاه سكندر ز گفتار او گشت شاد * بآرام تاج كيى بر نهاد [ به زنى گرفتن اسكندر روشنك را ] ز عمّوريه مادرش را بخواند * چو آمد سخنهاى دارا براند به دو گفت نزد دلاراى شو * به خوبى بپيوند گفتار نو بپرده درون روشنك را ببين * چو ديدى ز ما كن برو آفرين ببر طوق با ياره و گوشوار * يكى تاج پر گوهر شاهوار صد اشتر ز گستردنيها ببر * صد اشتر ز هر گونه ديبا بزر هم از گنج دينار چون سى هزار * ببدره درون كن ز بهر نثار ز رومى كنيزك چو سيصد ببر * دگر هرچ بايد همه سر بسر يكى جام زر هر يكى را بدست * بر آيين خوبان خسرو پرست ابا خويشتن خادمان بر به راه * ز راه و ز آيين شاهان مكاه بشد مادر شاه با ترجمان * ده از فيلسوفان و شيرين زبان چو آمد به نزديكى اصفهان * پذيره شدندش فراوان مهان بيامد ز ايوان دلاراى پيش * خود و نامداران بآيين خويش بدهليز كردند چندان نثار * كه بر چشم گنج درم گشت خوار بايوان نشستند با راى زن * همه نامداران شدند انجمن دلاراى برداشت چندان جهيز * كه شد در جهان روى بازار تيز شتر در شتر رفت فرسنگها * ز زرّين و سيمين و ز رنگها ز پوشيدنى و ز گستردنى * ز افگندنى و پراگندنى ز اسپان تازى بزرّين ستام * ز شمشير هندى بزرّين نيام ز خفتان و از خود و برگستوان * ز گوپال و ز خنجر هندوان چه مايه بريده چه از نابريد * كسى در جهان بيشتر زان نديد ز ايوان پرستندگان خواستند * چهل مهد زرّين بياراستند يكى مهد با چتر و با خادمان * نشست اندرو روشنك شادمان ز كاخ دلاراى تا نيم راه * درم بود و دينار و اسپ و سپاه ببستند آذين به شهر اندرون * پر از خنده لبها و دل پر ز خون بران چتر ديبا درم ريختند * ز بر مشك سارا همى بيختند چو ماه اندر آمد بمشكوى شاه * سكندر به دو كرد چندى نگاه بران برز و بالا و آن خوب چهر * تو گفتى خرد پرورديش به مهر چو مادرش بر تخت زرّين نشاند * سكندر بروبر همى جان فشاند نشستند يك هفته با او بهم * همى راى زد شاه بر بيش و كم نبد جز بزرگى و آهستگى * خردمندى و شرم و شايستگى